Free Web Site - Free Web Space and Site Hosting - Web Hosting - Internet Store and Ecommerce Solution Provider - High Speed Internet
Search the Web
love you

چهار شنبه 04 آذر 1383

دوستت دارم

به نام آنکه بذر عشق را در دلها کاشت
 
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچی،کوه محکوم است به سکون

پرستوها محکوم به کوچ کردن ، قاصدکها محکوم به آوارگی

انسان محکوم به زندگی کردن
 
شمع محکوم به اشک ريختن گل های زيبا محکوم به شکفتن ،

روز محکوم به غروب کردن ، شب محکوم به رسيدن
 
و قلب با همه ی پاکی و صداقت محکوم به دوست داشتن
و چه محکوميتی شيرين تر و دلپذير تر از اين که من دوستت دارم
 
و تو را دوست دارم به خاطر قلبت که هرگز در آن زمزمه ی وداع شنيده نمی شود...

نوشته شده توسطحسن در ساعت :.:::.: 03:47
-------------------------------------------

چهار شنبه 20 آبان 1383

تولدت مبارک

                    
خیلی انتظار امروز رو کشیدم.
خیلی به عقربه های ساعت خیره شدم که شاید تندتر دور بزنن.
خیلی صفحه های تقویم رو ورق زدم تا به امروز رسیدم.
 
فکر میکردم امروز دیگه آخر دنیاست.
فکر میکردم امروز تموم حرفهایی رو که 2ماهه روی دلم سنگینی میکنه، میزنم و بعد با خیال راحت و دل سبک واسه ی همیشه سرو رو روی زمین میذارم و میخوابم

اما نشد.
امروز هم اومد و هیچی تغییر نکرد.
هیچکدوم از حرفهای دلم رو هم نزدم.
اصلا هم سبک نشدم.
 
بی خیال .....................

فقط یه چیز می تونم یگم: 
حسن میاحی
حسن میاحی

تولدت مبارک
تولدت مبارک

نوشته شده توسطحسن در ساعت :.:::.: 03:41
-------------------------------------------

سه شنبه 05 آبان 1383

خدا ما رو دوست داره ...

 

ديشب رفتم پيش خدا .‌ آره همون خدايی كه همه ميگن ترسناكه . اما من اصلا ازش نترسيدم . يعنی در واقع اون گفت بيا ، منم رفتم . بهم گفت : چرا ناراحتی ؟ چرا هر شب گريه ميكنی؟ چرا اينقدر از من دوری؟ بهم بگو چته ؟ بهش گفتم . همه چی رو از همون لحظه اول . تو گفته بودی به هيشكی نگو . اما من به خدا نميتونستم نگم . و خدا همه چيز رو فهميد . اما اصلا دعوام نكرد . بهش گفتم : خدا ، می خوام پيشت بمونم ، برای هميشه ، هميشه هميشه . چون فقط تويی كه همه حرفامو گوش دادی و بعد از حرفام دعوام نكردی ، چون احساس ميكنم فقط تويی كه ميتونم بهت اعتماد كنم ، چون من به هر كی ماجراهامو گفتم ، منو ول كرده . هر كی . حتی بهترين دوستم . خدا هم قبول كرد . از اون لحظه من مرده بودم . حالا می تونستم طعم مرده بودن رو هم بچشم . خيلی خيلی خوب بود . از اون بالا همه چی قشنگ به نظر ميرسيد . من ديگه زمينی نبودم . ديگه از زمينی ها جدا شده بودم ، با همه بديهاشون . با همه بی وفايی هاشون ، با همه دروغاشون . چقدر از اين بالا آدمای زمينی كوچيك بودن . من همه رو ديدم . من برای اولين بار توی همه رو ديدم . من همه آدما رو به شكل حيوون ميديدم . من همه رو ديدم ، معلمها رو ديدم ، من مامان و بابا رو ديدم ، من برادرامو ديدم . من تو رو هم ديدم .

من مامانو به شكل يه اسب خوشگل ديدم . بابا هم همينطور . من تو دل مامان بابا جای چيزی رو به اسم احساس خالی ديدم . من برادرمو به شكل يه گرگ خوشگل ديدم  .

 من همه معلمهايی كه فكر ميكردم مهربونن رو شكل روباه ديدم . من مديرمون رو شكل يه مرغ ديدم .

 

 تو رو هم ديدم . تو شكل يه پرنده مهربون بودی كه قلب نداشتی . تو قلب نداشتی . نميدونم چرا ؟! خيلی عجيب بود . خيلی هم ترسيدم  .

 

من همه مردم ايرانو ديدم .

تو اداره های مهم كارمندارو شكل روباه ديدم . روباه هايی كه صورتاشون گربه بود ، خيلی خوشگل اما قلباشون روباه بود .

من كارمندای اداره های كوچيكو شكل مورچه ميديدم . مورچه های زحمتكش ، كه دونه دونه زير پای آدمايی كه اسمشون فقر بود له ميشدند .

 

من آدمی كه اسمش نفرت بود رو ديدم كه به جسد من ميخنديد . من همه دوستامو ديدم .

 

 من دوستمو شكل يه جوجه ديدم كه آدمی كه اسمش مهربونی بود ، داشت براش گريه ميكرد .

 

 من خودمو ديدم كه آدمی كه اسمش پاكی بود داشت جسد منو حمل ميكرد .

 

 شماها همتون تو اين شكل ها داشتين گريه ميكردين . من همه رو ديدم و همه چيز رو فهميدم  .

 

من از خدا خواستم كه منو بين شماها برنگردونه . خدا هم قبول كرد . خدا به من گفت كه من خيلی ساده بودم . خيلی همه رو خوب ميديدم. خدا به من گفت همه نامه هايی رو كه براش مينوشتم ميخونده . اما نگفت كه چرا به اونها جواب نميداده . خدا منو پيش خودش نگه داشت . خدا خيلی خوبه . خدا به من گفت كه تو رو هم مياره پيش خودش كه ما رو اونجا با هم ، بدور از حرفای مزخرف و بدور از افكار مزخرف اين همه حيوون زشت ، اين همه خرگوش های بدون قلب قرمز ، اين همه اسبايی كه جای احساس توشون خاليه ، نگه داره  .

پرنده بی قلب ، بدون كه فقط خداست كه ما رو با هم ميپذيره و فقط خداست كه ما رو دوست داره ،

خدا ما رو دوست داره ، ما رو دوست داره ، ما رو دوست داره ، مارو دوست داره 

 

 

 

من نميتوانم ابرها را برايت به چنگ بياورم 

يا به خورشيد برسم 

من هرگز آن كسی نبودم كه تو ميخواستی 

متاسفم از اين كه رويای تو را تعبير نكردم  ،

من تنها برايت آوازی خواندم و گذشتم 

اين تنها كاری بود كه از دستم برمی آمد  ،

مرا ببخش 

ـ شل سيلور استاين ـ

 

نوشته شده توسط حسن در ساعت :.:::.: 00:49
-------------------------------------------

يكشنبه 26 مهر 1383

آرزوهاي بر باد رفته ي من


يه روزی بهم گفت:

نميدونم چی بگم...
فقط اميدوارم آرامشی باشم برای غم های تو
سايه بونی باشم برای خستگی های تو
و آسمونی باشم برای پرواز تو ...

حالا
 کجا رفت اون آرامش ؟
کجا رفت اون سايه بون ؟
کجا رفت اون آسمون ؟

اگه من آرامش و سايه بون و آسمونم رو بخوام بايد چيکار کنم؟

نوشته شده توسطحسن در ساعت :.:::.: 18:53
-------------------------------------------


L i n k


http://avayeatash.blogsky.com

يكي جلو منو بگيره

Powered by BlogSky!