ديشب رفتم پيش خدا . آره همون خدايی كه همه ميگن ترسناكه . اما من اصلا ازش نترسيدم . يعنی در واقع اون گفت بيا ، منم رفتم . بهم گفت : چرا ناراحتی ؟ چرا هر شب گريه ميكنی؟ چرا اينقدر از من دوری؟ بهم بگو چته ؟ بهش گفتم . همه چی رو از همون لحظه اول . تو گفته بودی به هيشكی نگو . اما من به خدا نميتونستم نگم . و خدا همه چيز رو فهميد . اما اصلا دعوام نكرد . بهش گفتم : خدا ، می خوام پيشت بمونم ، برای هميشه ، هميشه هميشه . چون فقط تويی كه همه حرفامو گوش دادی و بعد از حرفام دعوام نكردی ، چون احساس ميكنم فقط تويی كه ميتونم بهت اعتماد كنم ، چون من به هر كی ماجراهامو گفتم ، منو ول كرده . هر كی . حتی بهترين دوستم . خدا هم قبول كرد . از اون لحظه من مرده بودم . حالا می تونستم طعم مرده بودن رو هم بچشم . خيلی خيلی خوب بود . از اون بالا همه چی قشنگ به نظر ميرسيد . من ديگه زمينی نبودم . ديگه از زمينی ها جدا شده بودم ، با همه بديهاشون . با همه بی وفايی هاشون ، با همه دروغاشون . چقدر از اين بالا آدمای زمينی كوچيك بودن . من همه رو ديدم . من برای اولين بار توی همه رو ديدم . من همه آدما رو به شكل حيوون ميديدم . من همه رو ديدم ، معلمها رو ديدم ، من مامان و بابا رو ديدم ، من برادرامو ديدم . من تو رو هم ديدم .
من مامانو به شكل يه اسب خوشگل ديدم . بابا هم همينطور . من تو دل مامان بابا جای چيزی رو به اسم احساس خالی ديدم . من برادرمو به شكل يه گرگ خوشگل ديدم .
من همه معلمهايی كه فكر ميكردم مهربونن رو شكل روباه ديدم . من مديرمون رو شكل يه مرغ ديدم .
تو رو هم ديدم . تو شكل يه پرنده مهربون بودی كه قلب نداشتی . تو قلب نداشتی . نميدونم چرا ؟! خيلی عجيب بود . خيلی هم ترسيدم .
من همه مردم ايرانو ديدم .
تو اداره های مهم كارمندارو شكل روباه ديدم . روباه هايی كه صورتاشون گربه بود ، خيلی خوشگل اما قلباشون روباه بود .
من كارمندای اداره های كوچيكو شكل مورچه ميديدم . مورچه های زحمتكش ، كه دونه دونه زير پای آدمايی كه اسمشون فقر بود له ميشدند .
من آدمی كه اسمش نفرت بود رو ديدم كه به جسد من ميخنديد . من همه دوستامو ديدم .
من دوستمو شكل يه جوجه ديدم كه آدمی كه اسمش مهربونی بود ، داشت براش گريه ميكرد .
من خودمو ديدم كه آدمی كه اسمش پاكی بود داشت جسد منو حمل ميكرد .
شماها همتون تو اين شكل ها داشتين گريه ميكردين . من همه رو ديدم و همه چيز رو فهميدم .
من از خدا خواستم كه منو بين شماها برنگردونه . خدا هم قبول كرد . خدا به من گفت كه من خيلی ساده بودم . خيلی همه رو خوب ميديدم. خدا به من گفت همه نامه هايی رو كه براش مينوشتم ميخونده . اما نگفت كه چرا به اونها جواب نميداده . خدا منو پيش خودش نگه داشت . خدا خيلی خوبه . خدا به من گفت كه تو رو هم مياره پيش خودش كه ما رو اونجا با هم ، بدور از حرفای مزخرف و بدور از افكار مزخرف اين همه حيوون زشت ، اين همه خرگوش های بدون قلب قرمز ، اين همه اسبايی كه جای احساس توشون خاليه ، نگه داره .
پرنده بی قلب ، بدون كه فقط خداست كه ما رو با هم ميپذيره و فقط خداست كه ما رو دوست داره ،
خدا ما رو دوست داره ، ما رو دوست داره ، ما رو دوست داره ، مارو دوست داره …
من نميتوانم ابرها را برايت به چنگ بياورم
يا به خورشيد برسم
من هرگز آن كسی نبودم كه تو ميخواستی
متاسفم از اين كه رويای تو را تعبير نكردم ،
من تنها برايت آوازی خواندم و گذشتم
اين تنها كاری بود كه از دستم برمی آمد ،
مرا ببخش …
ـ شل سيلور استاين ـ